X
تبلیغات
زولا

از ناگفته ها می گویم

مدرسه

  به احتمال زیاد خبر دبیرستان معین تهران رو شنیدید. مدرسه غیر انتفاعی با شهریه بسیار گران.

خبری وحشتناک و غیر قابل باور که با کمال تاسف حقیقت داره.من که از شنیدنش واقعا دلم آتیش گرفت ، آخه مدرسه قرار جای امنی باشه تا جایی که بچه ها مشکلات بیرون از مدرسه رو هم بتونن با مسئولین مدرسه مطرح کنن و نتیجه درست بگیرن.

  به هیچ عنوان قصد ندارم بگم مدارس غیر انتفاعی خوب نیستند ولی لطفا اگه بچه هاتون رو  در اینجور مدارس ثبت نام میکنید، به این امید نباشه که چون هزینه کردید قراره از بچه شما انیشتن بسازن. متاسفانه اینجور که من میبینم افرادی هستند که با تاسیس اینجور مدارس فقط به فکر جیب خودشون هستند.دو نمونه که به چشم خودم دیدم رو میگم. یکی همسر رئیس یک اداره که به واسطه همسر یکی از معاونین همون اداره ( این خانم که همسر معاون هست  از معاونین رده بالای آموزش و پرورشه)  مجوزتاسیس مدرسه رو گرفت، البته آقای رئیس هم از خجالت معاونش در اومد.  دوم هم اینکه یکی از آشنایان دور خودم خانمی هست که لیسانس روانشناسی داره و بدون هیچ سابقه آموزشی و یا حتی گذروندن یک دوره آموزشی مستقیم رفت سر کلاس دوم دبستان و به عنوان معلم مدرسه غیر انتفاعی استخدام شده البته توسط مدیر مدرسه و از همه بدتر اینکه خود این خانم هم می گفت نحوه آموزش به بچه ها رو بلد نیست و به طور تجربی داره یاد میگیره!!!

 

 مدارس دولتی هم بدون مشکل نیست ولی چون پرسنل مدرسه از طرف آموزش و پرورش استخدام میشن معمولا تعهد زیادی به کارشون دارن.

 باز هم میگم مدارس غیر انتفاعی خوب هم زیاد هستند، ولی حتما در زمینه سابقه مسئولینش تحقیق کنید.

سن ازدواج

   من هم قبول دارم که الان سن ازدواج بالا رفته. به نظرم اختلاف سن دختر و پسر برای ازدواج حدود۵ یا ۶ سال خیلی خوبه. 

 یک آقا پسر که ۳۲ سال داره ، رفته خواستگاری یک دختر خانم که ۲۶ سال داره. مادر دختر خانم از آقا پسر پرسیده که چرا اینقدر دیر اقدام به ازدواج کرده؟ 

 آخه مادر عزیز اگه ۳۲ سال واسه پسر زیاده، واسه دختر هم ۲۶ سال کم نیست!

 منظورم این نیست که سن دختر هم برای ازدواج بالاست، منظورم اینه که اختلاف سنی مناسبی دارند.

سال نو مبارک

 سلام و سال نو مبارک.

امیدوارم سال جدید برای همه ما پر از خوبی و خوشحالی باشه، دوستان عزیز بهترین‌ها رو برای شما آرزومندم.

آقای همسایه

    با دخترم  رفته بودیم لوازم التحریر بخریم،  موقع برگشت وقتی سوار آسانسور شدیم تا به طبقه واحدمون بریم، آقای همسایه واحد روبرویی ما اومد داخل آسانسور.با دیدن لوازم التحریر از دخترم پرسید کلاس چندمی؟ دخترم هم گفت چهارم. بعد به دخترم گفت اگه کلاس چهارمی باید روسری سر کنی، از این به بعد روسری سر کن. دخترم با تعجب نگاهی کرد و چیزی نگفت. دختر من روسری نداشت ولی کلاه سویشرتش روی سرش بود.

  یک مدت بعد دوباره سوار آسانسور بودیم، اینبار پسر شش ساله، آقای همسایه سوار آسانسور شد. این پسر کلا شیرین زبونه. اون روز بدون مقدمه گفت: من دخترتون رو دوست دارم( البته منظورش دختر دوم من که ۵ سالشه بود) . خندم گرفته بود و گفتم چرا دوستش داری؟ با همون لحن بچه گانه گفت: نمیدونم، حالا شاید بزرگ شدم باهاش عروسی کنم ولی حالا باید فکر کنم. من که جلوی خندم رو نمیتونستم بگیرم و دیگه سوال نپرسیدم.

   جلسه مدیریت ساختمان و ساکنین بود. همسرم شرکت کرده بود. در جلسه از ساکنین خواسته بودند که پیشنهادات خودشون رو راجع به اداره بهتر ساختمان مطرح کنند. در اینجا آقای همسایه مورد بحث ما نظر داده بود که، آهنگ هاییکه داخل آسانسور پخش میشه خیلی تکراری شده، آهنگها عوض بشه خیلی خوبه!

  کلا این آقای همسایه و خانمش انسانهای بی آزار، ساده و دوست داشتنی هستند. هر چند وقت یکبار هم با جملات قصار باعث انبصاط خاطر ما میشن. خدا حفظشون کنه.

پر رو

 چند شب پیش با همسرم رفتیم بیرون واسه خرید کلی برای خونه. معمولا بچه ها رو با خودمون نمیبریم ولی سریعتر خرید رو انجام میدیم تا زود برگردیم خونه.یک لبنیاتی نزدیک خونمون هست که قرار شد بعد از انجام بقیه خریدها وموقع برگشت به سمت خونه از اونجا شیر و پنیر بخریم.این لبنیاتی  اینقدر نزدیک خونه هست که وقتی فقط از اونجا چیزی بخواهیم پیاده میریم.

 خلاصه شیر و پنیر رو خریدیم و اومدم سوار ماشین بشم که یک پیرزنه سریع اومد پشت سرم و ایستاد، با تعجب نگاهش کردم که پیرزنه پرسید مستقیم میرین ( فهمیدم میخواد تا جایی برسونیمش) در جوابش گفتم نه. باز پرسید پس دور برگردون دور میزنید، گفتم نه. قشنگ تو قیافش خوندم که با خودش میگه پس کدوم گوری میرین. سوار ماشین شدم و همسرم راه افتاد و پرسید پیرزنه چی میگه؟ گفتم مسیرمون رو میپرسید میخواست تا جایی برسونیمش. همسرم گفت ما که الان میرسیم خونه.

  من خیلی کمک کردن به دیگران رو دوست دارم وتا جایی که از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم. ولی وقتی یک نفر اینقدر پررو باشه و به راحتی از یک غریبه بخواد کاری واسش انجام بده، حس خیلی بدی پیدا میکنم و اصلا دلسوزی نمیکنم چون به شدت معتقدم آدم آبرومند هر چقدر هم نیاز داشته باشه به این راحتی به غریبه رو نمیزنه.

 یکبار رفتم سبزی بخرم یک پیرزنه اومد کنارم وایستاد و خیلی آمرانه گفت واسه من هم سبزی خوردن بگیر، البته اونجا در عین اینکه خیلی بدم اومد و با خودم گفتم حالا سبزی نخوری نمیشه پیرزن، نیم کیلو سبزی گرفتم واسش.

1 2 3 4 >>